باران می‌آید ...

خدا

 

دیروز رفته بودم دیدن یه نوزاد دوست داشتنی.ولی وقتی شب برگشتم دلم یکمی گرفته بود. دلم خواست کاش خانوادم نزدیک بودن تا هر وقت دلم میخواست می رفتم پیششون.

نه اینکه مامانم هی پای تلفن التماس کنه پاشو بیا آخه مُردم از ندیدن امیررضا (منم کشک)،منم بگم فعلا نمی یام هوا سرده و بعدش نمیشه هی حمید رو تنها بزارم که حالا اون بنده خدا چیزی نمیگه ...

چقدر خوبه تو شهری باشی که وقتی دلت گرفت بدونی کسانی هستند که می تونی در خونشون رو باز کنی و یه چای مهمونشون باشی.

ما بچه نظامیا مثل آواره ها می مونیم،هر تیکه مون تو یه شهر مونده.

من که بچگی هام تو انزلی و جزیره خارگ مونده و جوونی هام تو بوشهر ...

اینکه دلت یه دوستی بخواد که وقتی کیک درست کردی بهش زنگ بزنی پاشو بیا خونمون کیک درست کردم با قهوه بخوریم.

ولی این دوستانت اینقدر ازت دورن که فقط باید یه اس ام اس بزنی از بوشهر گرفته تا مشهد و مسجدسلیمان که یادش به خیر روزهای خوب با هم بودن.

.

ولی با تمام این تنهایی ها چقدر خوبه که حمید و امیر رو دارم.

بازم میگم خدایا شکرت.

/ 0 نظر / 8 بازدید