از هر دری عکسی

خدا

 

خیلی وقته چیزی ننوشتم راستش نوشتنم نمی یاد نه که موضوعی نباشه برای نوشتن که بحث و موضوع زیاده ولی گاهی میگم بنویسم که چی بشه.

ولی وبلاگهای دوستانم رو میخونم.

الانم این پست رو به مدد اینستاگرام به روز میکنم.

 

***

خب از اونجا بگم که حمید یه کتاب بهم داده بخونم که هنوز بعد از گذشت 2ماه نتونستم تمومش کنم و گوش شیطون کر و چشم ش هم کور حتما تو این ماه تمومش میکنم

***

خب به مدد ماموریت حاج آقا به خطه شمال(اون ور شمال البته) و اصرارهای ایشون مبنی بر رسوندن ما به خانوادمون اونم چند روز قبل از عروسی برادرشون که بنده نه کفش خریده بودم و نه لباسم رو پرو رفته بودم سری به شمال زدیم و خوش هم گذشت.

این هم خرابکاری امیررضا خونه مامانم اینا.

البته خب بیشتر به امیررضا خوش گذشت با خاله مهربونی که داره و همه جوره پایه شن بازی و خرابکاری هاش هست.

***

شمال که بودم هر وقت از نزدیک این خونه که رد میشدم قدم هام رو یواش میکردم که بیشتر این در و گلهاش رو نگاه کنم. دوست داشتنی بودن.

***

گرچه دل خوش به این شهر و ... نیستم ولی خوشحالم که همسایه مهربونی مثل شما دارم.

***

دختر عموش که نماز میخوند برای امیررضا هم مهر و سجاده کوچولو گذاشتم تا از سر و کول دختر عموش بالا نره.ولی خب سمت قبله رو خودش یکمی چرخوند که راحت باشه.

 

فعلا همین.

/ 6 نظر / 10 بازدید
الناز

عزیزم.خوش گذشته پس... نوشتن از هر نوع و در هر جا که باشه نوعی از ادبیات رو به ارمغان می یاره که برای هر کس منحصر به فرده. که در محاورات روزانه کاملا به چشم می یاد و کسایی که دستی بر قلم دارند جمله های بهتری می سازند و وزین صحبت می کنند. فکر می کنم مهمترین خاصیت نوشتن اینه.یه وقتایی هم به اشتراک گذاشتن یک فکر یا یک حس خب حال آدمو بهتر می کنه. شاد باشی دوست جونم.خدا پسرت رو حفظ کنه.

مامان آیسا

سلام ساناز جونم.چه عجب عکسای این پسرگلو دیدیم.البتهروی ماهش که تو عکسا معلوم نیست.هرچند من خودم هم تو گذاشتن عکس بدترم وبهتره بگم عکسی جز اون عکس کوچیک بالای وب نمیذارم. حسابی حتما به امیررضا خوش گذشته کنار دریا.چندوقت پیش آیسارو بردم کیش و اونقدر تو ساحل بازی کرد که کامل برنزه شد.چندساعت وسط ظهر تو آفتاب جزیره از رو نمیرفت.اونم با مایو و بدون هیچ نقاب و محافظی.ولی حسابی خوش گذروند.خوبه که بتونیم برای بچه ها وقت بذاریم تا ساعاتی بهشون خوش بگذره.این مثل تموم دنیا رو بهشون دادنه. همیشه به سفرو عروسی و اتفاقات خوب.زندگیتون پرازشادی باشه.[ماچ][گل]

آزاده

در عصری که خواندن رمان و داستان های بلند از حوصله ما برون است ، شما را با احترام دعوت می کنم به خواندن دو داستانک زیبا و در انتظار آمدنتان می مانم .

زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

منم گاهی نوشتنم نمی یاد! سفر به خیر. چقدر آدم نیاز داره به اینجور سفرها. [گل] خیلی ساله که شمال رو ندیدم! فعلا که زدیم به خط جنوب![گل]

سوری

نازی.....نماز خوندنش قبول حق تعالی باشه!!!!