هنوز در یادم زیبایی...

خدا

 

دارم کار شرکت رو انجام میدم،انگشت وسطی که باهاش کلیک می کنم داره جوابم می کنه ولی محلش نمی زارم دکتر مولایی میگفت با بعضی دردا باید کنار اومد منم باهاش کنار می یام.

لیوان سبز رنگ چایی سبز رو می گیرم دستم، گرمه، می چسبونم رو صورتم،حس خوبی میده،آهنگ وبلاگم داره یواش پخش میشه.

چند روزه یاد شهرزادم، دلم براش تنگ شده، بغضمو قورت میدم،شهرزاد چند سالِ که نیستی؟ هان؟ چند سال؟

دلم حرف زدن باهات رو میخواد ...

اصلا چی شد یادت افتادم.یاد اون روز رشت،خونه ی شما، حمید برات از کربلا غبار حرم سالار کربلا رو آورده بود دادم بهت چقدر خوشحال شدی آخ از چشات از اون چشایی که پر از اشک شده بود.اون پارچه سبز.

شاید چون چند روز پیش از کربلا برام سوغاتی رسیده چون شاید آقا برام سوغاتی فرستاده اون پارچه سبز اون دونه های برنج.

اگه بودی برات می فرستادم برای شفات....

هه!

هنوز اون تسبیح سفیدی که از بی بی شهربانو برداشتم رو جاش نبردم.اصلا دیگه از اون سال بی بی شهربانو نرفتم.

راستی تو می دونی چندتا امام زاده باید تسبیح ببرم. برای شفات.

شهرزاد اون بالا سردت که نیست...

دلم برات تنگه هنوز وبلاگمو میخونی؟

هنوزم برام شعر می نویسی؟

ولی من برات می نویسم.

فراموشت نکردم بهترین دوست من.

***

چهارده شمع نذر کرده ام

نذر آمدنت....شنیدن دوباره ی قدم هایت

من  هستم ...و می مانم

با هزار یاد خفته در خاک

با هزار آرزوی رفته از یاد

با قطره های اشکی که زلال است

اگر  نگاهم کنی.....خودت را میبینی

دستم را بگیر

بگذار هق هق من در آیینه تصویر تو بشکند

اگر نامه ام را خواندی....بیا ...بیا

بیا  سر قرارمان... همان کوچه قدیمی

من همان لباس کودکیم را می پوشم....نقابم را برمیدارم

تا تو مرا بیاد بیاوری

من همان دخترکم....با دوچشم حیران

که در دستانش  چهارده شمع به انتظار نشسته*

 

 

 

*یکی از نوشته های شهرزاد 

/ 0 نظر / 9 بازدید