دوست شاعر

خدا

 

یه سری کتاب رو گذاشته بودم تو جعبه دیدم جا گیره اومدم چیدمشون تو پلاستیک تا راحت تر بتونم یه جایی جاشون بدم. امیررضا هم رفته بود نشسته بود تو جعبه و بعد از معاینه فنی کتابها اونها رو دستم میداد لای یکی از کتابها یه کاغذ بود که منو برد به سالهای دانشجویی.

دوستی داشتم که شاعر بود و منم خیلی شعرهاش رو دوست داشتم، یادش بخیر بعد از کلاسها وقتی خورشید میخواست غروب کنه با هم می رفتیم لب ساحل و اونم شعرهاش رو برام میخوند.

کاغذ یه شعر بود از مرجان که نوشته بود خدمت ساناز جان

چه روزای خوبی بود هرچند تحصیل تو رشته حقوق قضایی برام تلخ بود ولی دوستانی داشتم بهتر از آب روان و چقدر دلم براشون تنگه.

امروز زنگ می زنم به مرجان و بهش میگم دلم براش تنگ شده ...

اینم شعر مرجان

...

گام تو

راهی تا بی نهایت

و هاله چشمهایت 

تقدیر فردای من

سکوتت 

نهایت شکر...

ای شکستنی تر از بغض!

شرم بر بام نگاه ت ایستاده

و آفتاب

در لبانت می سوزد.

.

دلتنگی شعرم را

دریاب...

.

پ.ن:

ترانه سرای این ترانه مرجان هست. به اسم فاصله .

 

***

اینم امیررضا موقع کمک کردن به مامانش

/ 3 نظر / 19 بازدید
لبخند

اييييي جانم به اين پسر خوشگل??????

ماری

سلام. اینقدر از این بچه بیگاری نکش !!! در مورد تلقین میت چیزی شنیدی ؟ حس یه میت پیدا کردم می خوام به خودم تلقین بدم

مریم

ای جونم به این پسر دلم براتون تنگ شده