صندلی

خدا

 

چند روز پیش پدر همسر اومد بالا و گفت سریع با امیررضا بیایید پایین، خلاصه ما هم شال و کلاه کردیم زود رفتیم پایین، بعدش بهم گفت برو تو اتاق یه چیزی هست بیار که من مواجه شدم با یه صندلی قشنگ.

از این صندلی ها چوبیش خونه پدری هست و من خیلی دوستش دارم میخواستم سفارش بدم کوچیکش رو برای امیر رضا بسازن که پشیمون شدم تا اینکه بابابزرگ مهربون براش پلاستیکیش رو خرید .

خیلی جالب هست فقط حیف که من نمی تونم توش بشینم.

خلاصه اینکه اگه شما هم  از این صندلی ها دوست دارید بشتابید که پلاستیکیش هم اومده به بازار.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید