.::. ماه ِ مون .::.

خدا

 

 

 

 

 

دستهای مادر

 

قرار بود انشایی درباره دستهای مادر بنویسیم .

معلم هیچ راهنمایی درباره موضوع انشا’ به ما نکرد ، فقط گفت که درباره کارهای مادرمان بنویسیم .

آن روز معلم ، انشای یکی از شاگردان دختر را برایمان خواند.

او اینطور نوشته بود:

مادر با یک دست کره درست می کند و در دست دیگرش انجیل است.

با دست دیگرش کت پشمین پدر را وصله میکند و با دست دیگرش آشپزی میکند و با یک دست دیگر،

پیش از این که به مدرسه بروم ، موهای مرا گیس میکند.

معلم با لبخندی گفت: (( یعنی چه ، با دست دیگرش ، با دست دیگرش ! ))

ما نیشخند زدیم . (( هی توبلر ! نکند مادرت هزارپا باشد. این همه دست ! واقعا او چند تا دست دارد؟))

توبلر بدون اینکه فضای کلاس تاثیری روی او بگذارد

 گفت: (( 2دست برای پدر ، هفت تا بچه هستیم و برای هر کدام از ما 2دست دارد که رویهم میشود 16 تا . آشپزخانه ، طویله و مزرعه : برای هر کدام از اینها 2دست دارد که میشود 6دست دیگر.

دو دست برای آدمهای فقیر ، که می شود همان دو دست و وقتی هم که دعا میکند 2دست برای خدا دارد. همه اش روی هم میشود 26تا .

مادرم 26 تا دست دارد.))

ما دیگر نیشخند نزدیم . لبخند هم از چهره معلم ناپدید شد.

معلم در حالی که لحن صدایش جدی بود گفت :

((توبلر ! حالا که اینطور است پس خدای مهربان هم 2دست پر ، پر از رحم و برکت برای مادر تو دارد و تو بهترین انشا را نوشته ای )).

 

نوشته : اف شرنگها مر

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ