.::. ماه ِ مون .::.

خدا

چقدر من این نوشته ام رو دوست دارم، نویسنده نیستم و ادعایی هم ندارم ولی این نوشته را دوست دارم و یک زمانی تقدیمش کرده بودم به آقای ح عزیز همان زمانی که خیلی ها سعی داشتن تا زیر پایم را خالی کنند همان زمانی که خیلی ها به اسم دوست آمدند و چون ماری نیش زدند،همان زمانی که دروغ برای بعضی ها چون آب خوردن گوارا شده بود، یادش بخیر من خدا را داشتم و آنها غافل بودند که این دخترک ساده شمالی خدائی دارد که حواسش جمع جمع است ...

.

باز هم این نوشته را تقدیم می کنم به آقای ح که عزیز است برایم و امیدوارم تا روزی که زنده ام و نفس می کشم عزیز باقی بماند.

این نوشته را تقدیم می کنم به آقای ح که این روزها بودنش دلتنگی هایم را کمتر می کند گفته بودمش خاطرش برایم خیلی عزیز است ...

تقدیم می کنم به کسی که شریک لحظه لحظه غم ها و شادی های زندگی من شده...

 

مسافر

 

 

از سفر باز گشته بود دختر ، چرا که مسافر بود و می خواست به سفری دیگر برود ، که رفته بود ، که باید می رفت . زنگ زد به پسر ، برای نزدیکیهای یک ظهر آبی قرار گذاشت و پسر گفت : می آیم . که پسر مهربان بود ، که دلش سوخته بود و گفته بود گناه دارد دختر ، که مسافر است .

دختر خواسته بود که پسر بیاید امام زاده ای که بالای کوه است که دختر خواب دیده بود ، خواب کاشیکاریهای فیروزه ای که دختر عاشق رنگ فیروزه ای بود و عاشق خوابهای اینجوری .

نزدیک صحن امام زاده حوض بود که آبش سرد بود ، یخ بود که دختر تب داشت و گرم .

پسر که آمد دختر دلش لرزید که دلش لرزیده بود که دلش را لرزانده بود ، دختر رو به گنبد آبی آسمان کرد و گفت : تو باور می کنی همین بس است مرا .

پسر از بالای عینکش دختر را نگاه کرده بود و دختر لبخند زده بود که پسر را دوست می داشت و دوست می داشت و دوست .

دختر نشسته بود ، پسر هم رو به رویش نشست . دختر نگاهش کرد که میدانست باید برود که پسر خواسته بود که نماند .

دختر از گردنش گردنبندی را باز کرد ، الله .....به پسر گفت : سرش را کمی خم کند که پسر تردید کرده بود .

دختر الله را به گردن پسر آویخت ، دختر چشمان قهوه ای اش بلوری شد که گریه کرده بود. گفت : من دارم می روم که باید بروم که روزگار خواست اینطور بیایم و بروم دختر سخت حرف میزد که بغض چون سیخی به گلویش فرو رفته بود که غم داشت که درد داشت .

که دختر الله را به گردن پسر آویخته بود که الله روی سینه پسر بود که دختر بارها زمزمه کرد بود الله پشت و پناهت باشد الله الله الله .

که دختر خواسته بود پیشانی پسر را ببوسد که دلش خواسته بود ، دختر شرم کرده بود ، با خودش گفته بود این پیشانی بوسه گاه فرشتگان است نه من .

پسر سکوت کرده بود و دختر سکوت را قورت میداد که پسر عاشق بود و دختر عاشق ، پسر عاشق آن بود و دختر عاشق او ، خانهء عشق پسر آن سمت بود و خانهء عشق دختر این سمت که مایل به رو به رو بود .

 

صدای اذان که بلند شد دختر دلش لرزید که دلش لرزیده بود که لرزانده بود .

دختر به پسر گفت : مغرور بودم اما در مقابل تو غروری نداشتم زیرپایم گذاشتم که غرور بی ارزش بود در مقابل تو . گفت : شنیده بودم نباید به مرد جماعت گفت : دوستت دارم ، شنیده بودم هر مردی جنبه شنیدن ندارد که گفته بودند همین که بفهمند زنی عاشقشان است آن زن میشود برده ، میشود هرزه ، میشود سبک سر ، که زن شرم دارد ، حیا دارد ، باید لال بماند ، که نماندم که ماندم در نماندن .

دختر گفت : اما برای من مهم نبود حرف مردم که سنت شکستم که اسیر سنت نیستم که تو هم اسیر نیستی که نخواستم اسیرت کنم که آزاد می خواستمت.

دختر با بغضش گفت : ببین پسر تا حالا شده احساس کنی کسی را دوست داری ولی بعد از مدتی احساست به تو بگوید اشتباه کردی میشود حکایت همان تکه گمشده ، ولی روزی بیابیش که نه از عشقش سیر شوی نه از دیدنش که میخواهی روزی هزار بار قربان صدقه اش بروی که دوست داری خار تمام وجودت را بگیرد که یک خار به دست او نرود ،از اینکه بگویی دوسش داری لذت می بری ، که یک دفعه دلهره ات بگیرد ای وای اگر خودش عشقی داشته باشد چه ؟

پسر نگاه می کرد که دختر عاشق نگاه پسر شده بود ، که دختر فهمیده بود پسر عشقی دارد مقدس.

اشهد ان لا اله الا الله ....

که دختر خدا را گواه گرفته بود بر عشقش که میخواست برود که باید می رفت که نخواسته بود بماند که شاید ماندگاری در رفتن بود .....

وَاللهُ عَلیمُ بذاتِ الصُدور .....که می دانست خدا بر همه چیز آگاه است که توکل کرده بود ، که توکل کرده بود.....ت و ک ل .....

که دختر میخواست بپرد که پرنده باشد که خسته بود که بال نداشت که میخواست داشته باشد ، الطیرُ یطیرُ بجناحَیه ....که پرنده با بالهایش پرواز می کند .

پسر گفته بود که برو ، برو کمی به فکر خودت باش ، که دختر از خود سرشار بود که دیگر لبریز خود بود که خودی نداشت ......

دختر می دانست آخرین لحظات است ، میخواست پسر را نگاه کند که دختر باید می رفت ، باید می رفت .

دختر به پسر گفت : برو .....تو زودتر برو ، من اینجا کار دارم که پسر نخواسته بود برود که مهربان بود و گفته بود گناه دارد دختر که مسافر است . دختر اصرار کرده بود تو برو من هم می روم ، میخواهم خیلی چیزهای دیگر را تجربه کنم .

پسر که بلند شد برود دختر دلش لرزید که دلش را لرزانده بود .....

پسر گفت : مراقب خودت باش و دختر چشمهانش برق زده بود که دختر باید کوه میشد که باید سنگ میشد که دختر عاشق پسر بود .

دختر ، که دلش خواسته بود برای آخرین دیدار پیشانی پسر را ببوسد ....

پسر که می رفت برای آخرین بار به دختر نگاه کرد که دختر لال شده بود که دختر مصلوب شده بود که دختر دیگر نای ماندن نداشت که دلش را پسر لرزانده بود که لرزیده بود .....

پسر رفت و دختر زیر لب زمزمه می کرد ، الله الله الله الله الله الله الله الله الله الله الله الله الله الله.....الله نگه دارش باش که عزیز است خیلی یا الله یا الله و گریسته بود باز دختر .....

پسر که رفت دختر وارد حرم شد که ضریح بود و پارچه های سبز که دختر زجه زده بود که بغض خفه اش کرده بود ، افتاده بود پای ضریح که سینه خیز رسانده بود یک دستش را به ضریح . محکم گرفته بود و دست دیگرش را به روی قلبش گذاشته بود که دختر لرزیده بود ، گریه کرده بود برای درد ، درد، درد که می گویند این درد است که انسان را آدم می کند .

درد جدائی که دختر میراث دار پدرش آدم بود ......

پسر رفت و دختر چشمانش به گِل نشست از بس که خاک را گریسته بود که از خاک بود و خاک و خاک ......

دختر افتاده بود به پای ضریح که دوسش داشت و دوسش داشت ...

که باید می رفت دختر دنبال سرنوشتش که گفته بود اگر قسمتم باشد هیچکسی نمی تواند قسمتم را از من بگیرد که دلش خوش بود به این ح رف ، ح ر.....

 


آن طرف تر پسر بود که دلش برای دختر سوخته بود از بس که مهربان بود پسر که گفته بود گناه دارد مسافر است ، آمده بود تا لااقل دختر را تا جایی همراهی کند که دختر نبود که او نخواسته بود که باشد .

 

 


آقا ، آقا ، آقا ببخشید . پسر به سمت صدا برگشت ، دختر بچه ای را دید ، پسر گفت : بله دختر جان. دختر بچه گفته بود ، آقا میخواهم یک چیزی در گوشتان بگویم ولی قد شما بلند است منم که بچه ام ، کوچکم ، قدم به شما نمی رسد ، میشود کمی خم شوید که پسر زانوانش را به زمین تکیه داد که دختر بوسه به پیشانی پسر زده بود به پیشانیش و یک دفعه دویده بود و رفته بود ....

 که پیشانی پسر بوسه گاه فرشتگان بود .

 

دی ماه ٨۴

 

 

*هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ